|
|
|
|
|
پنج وارونه چه معنا دارد؟! خواهر کوچکم از من پرسيد من به او خنديدم کمي آزرده و حيرت زده گفت : روي ديوار و درختان ديدم باز هم خنديدم گفت: ديروز خودم ديدم پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد! آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم: بعدها وقتي غم! سقف کوتاه دلت را خم کرد بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد....؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 13:55 توسط ندا
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم تا حالا خبر فوت یک دوست را بهتون دادن یا نه؟یه لحظه تمام وجودت میلرزه،میخوای اشک بریزی ولی اینقدر شوکه ای که حتی یادت میره اشک چیه،وقتی به خودت میای که گونه هات خیسه خیسه و همه دارن یه طور دیگه نگاهت میکنن تازه خبردار شدم که یکی از دوستان دوران دبیرستانم در حادثه ی بمب گذاری کاظمین به شهادت رسیده واقعا" خوشا به سعادتش که در دهه ی اول محرم و در سرزمین امام حسین(ع) به شهادت رسید،کسی که قرار بود برای دسته ی زنجیر زنان امام حسین در کاظمین مداحی کند ولی .... آخه این جنایت ها تا کی میخواد ادامه داشته باشه،یه جوان 22-23 ساله همچنین باید پرپر بشه؟خدایا تو به داد ما برس
جمعه یعنی یک غروب وعده دار وعده ترمیم قلب یاس زار. جمعه یعنی مادر چشم انتظار درهوای دیدن روی نگار. جمعه یعنی یه سماء دلواپسی می شود مولا به داد ما رسی؟ می شود؟
خاطرات زیادی از این دوستم دارم ولی مدتها بود ازش بی خبر بودم و الان خبر شهادتش بهم رسید خیلی دلم گرفته بچه ها |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 19:31 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
و اما امروز....
چهاردهم آذرماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت صبح تا بعد از ظهرفقط یک روز معمولی برای من بود.مثه اکثر روزها دانشگاه بودم.حدود ساعت 5 بود که صدای دیلی دیلینگ!! موبایلم همه چیزو عوض کرد،آره اس ام اس اومده بود برام.مثه بقیه اس ام اس ها بازش کردم ولی شوکه شدم از اسمی که بالای اون نقش بسته بود، بیدرنگ خوندمش: شب تولد توست و من ترانه طپش های قلب عاشق خویش را تقدیم سالهای تنهایی تو می کنم.تولدت مبارک باورم نمی شد که اون باشه،ولی خودش بود،تو شب تولدم بهترین کادو را بهم داد و اون جواب مثبتش به من بود....دست خودم نبود ولی اشکهام داشت گونه هامو خیس می کرد!! و من می گفتم خدایا شکرت،یعنی اون منو پذیرفته؟؟! هنوز شکه بودم تا اینکه رسیدم خونه.....وای باورم نمیشه!یه سورپرایز دیگه؟!یه بسته پستی که از طرف دوست عزیزم مجید بود،خیلی هول بودم و سریع بازش کردم و دیدم وای!!چقدر این دوست عزیز منو خجالت داده: یه شاهنامه فردوسی با جلد زیبا و 20هــزار تومان کارت هدیه دیگه خوشحالیم به آخرش رسیده بود، اولین کاری که کردم وظیفه خودم دونستم که از این دوست مهربونه اینترنتی تشکر کنم و باز همینجا میگم داداش مجید ممنون از خدا یه چیز میخوام الان: اینکه شادیهای امشب من تموم نشه!یعنی میشه؟؟!! بیست و سومین سال زندگیم خیلی خوب شروع شد.پس خدارو شکر |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 18:55 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
نامه يك دختر به همسر آينده اش عزيزم! مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم. اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي! اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هي بالاتر برود! اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت دور ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم! اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و ديوارآن، خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد! اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي! اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار دريا خوشم مي آيد... جلوي چشم همه هم كه نميشود! اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب اين سوال را بدانم كه آيا واقعا "به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است"؟! اگر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم كند؟! اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي! و بالاخره...
اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه سنگين هم دوست داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات است. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 18:23 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
در سرزمین قلب های سرد بگذار، صمیمانه بگویم: که گریستن دردی را دوا نخواهد کرد و خاکهای سرد،تمامیت اندوه خواهد بود بگذار صمیمانه بگویم بگذار صادقانه اعتراف کنم که آبهای سرد و مایوس قلب های ما را شسته است و هزیمت دست های خسته ما اعتراف ریاضت لحظه های ماست...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 0:57 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
در شناسنامه اسمش «خسرو» است ولی خانواده و بچه محل ها «محمود» صداش می کردند. خسرو شکیبایی متولد فروردین 1323 در خیابان مولوی تهران. پدر خسرو سرگرد ارتش بود و وقتی او ، 13-14 ساله بود از دنیا رفت و باعث شد اون پیش از پایان کودکی وارد زندگی بزرگسالانه بشود. او قبل از اینکه وارد عرصه تئاتر شود ، تو خیاطی و کانال سازی وآسانسور سازی کار می کند. در 19 سالگی برای اولین بار روی صحنه تئاتر میرود و بعد از مدتی به عباس جوانمرد ، معرفی و به صورت کاملا حرفه ای بازیگر تئاتر میشود. بازی در تئاتر ادامه داشت تا بازی در نقش کوتاهی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی، 1361) به سینما آمد. و تا سال 1368 در نقشهایی ظاهر شد. از جمله در فیلمهای دزد و نویسنده، ترن و رابطه خوب ظاهر شد. اما از بازی در فیلم هامون (داریوش مهرجویی، 1368) بود که نام خسرو شکیبایی سر زبانها افتاد. او برای بازی بسیار زیبایش در همین فیلم از هشتمین جشنواره فیلم فجر، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین منتقدان و مردم را برانگیخت. خسرو شکیبایی از سال 1368 به بعد، دیگر نتوانست از جلد حمید هامون بیرون بیاید و حمید هامون را در انواع و اقسام لباسها و تیپهای مختلف تکرار کرد. اما توانایی هایش انکارناپذیرش را در چند فیلم به معرض نمایش گذاشت: بازی تاثیرگذار او در دو فضای کاملا متفاوت در فیلم کیمیا (احمدرضا درویش، 1373) و بازی متفاوت او در فیلم کاغذ بی خط (ناصر تقوایی، 1380). خسرو شکیبایی در تلویزیون هم موفق بود. از همان زمان که در نقش مدرس بازی کرد و آن مونولوگ طولانی معروفش را اجرا کرد تا بازی در مجموعه تلویزیونی روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، تفنگ سر پر و این اواخر هم که مجموعه تلویزیونی در کنار هم را روی آنتن دارد. او آخرین جایزه اش را از ششمین جشن ماهنامه دنیای تصویر برای بازی در فیلم کاغذ بی خط دریافت کرد. پس از گذشت نزدیک به 22 سال از اولین حضورش در سینمای مسعود کیمیایی، بار دیگر و اینبار در کنار استاد عزت الله انتظامی در فیلمی از مسعود کیمیایی ایفای نقش کرد: « حکم » (1383)
روحش شاد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:3 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
نامه ی تنها دانشجوی باقی مانده در زندان رژیم پس از روز ۱۸ تیر ۱۳۷۸: انتشار:فعالین حقوق بشر و دموکراسی در ایران پیام بهروز جاوید طهرانی بمناسبت سالگرد قیام دانشجویان در 18 تیر 1378 کار ناتمام |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 0:45 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
به امید آزادی
روزی که بندی نباشد به امید آزادی تمام آزادگان روزی که جرم کسی اندیشیدن نباشد...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 22:30 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
دیار گمشده ی خویش را ای هم نفس
من بنا به دعوت دوست عزیزم مجید شر از کلیه دوستان وبلاگیه خودم دعوت میکنم به وبلاگ 10بهمن روز حمایت از دانشجویان دربند رفته و آمادگیه خود را جهت حمایت از دانشجویان دربند اعلام نمایند و پستی در رابطه با این موضوع در وبلاگ خود بزنند و ضمن درج لوگوی این وبلاگ از ۱۰ نفر از وبلاگ داران دیگر دعوت کنید به این طرح ملحق شوند تا روز ۱۰ بهمن همگی نام وبلاگ خود را به "10بهمن٬روز حمایت وبلاگ نویس هاي ايراني از آزادی دانشجویان دربند"تغییر دهیم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 23:24 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
دیرگاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است باز هم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام آری...تنها شده ام
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:34 توسط سعید
|
|
||